مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
یـابنالـحـسـن به حـقِ جـدّ بـزرگـوارت بگـذار تا بگـریم در روضههـا کـنارت یابنالحسن چه میشد پـائـین پـای جدت من نیز مینـشـستم با شوق در جوارت بـایـد شـهـیـد گـردم تـا روسـپـیـد گـردم خوشبخت هرکه باشد یک روز جاننثارت هم اشکمان در آمد، هم صبرمان سر آمد از غصه کشت ما را، شبهای انتظارت مولا زُهیرتان کو؟ حُر و بُریرتان کو؟ صحرانشین غربت! تلخ است روزگارت رخت عزا بپوشیم، در تکـیهها بکوشیم شکر خدا که هستیم، اینگونه پای کارت هر صبح و شام گریان، هستی مدام گریان قـربان زخـم پـلک چـشمان سوگـوارت عـلامۀ امـیـنی میگـفـت و نـالـه میزد از سوز ندبـههـایت، از قلب داغـدارت بحرالعـلـومهـامان از ضجـۀ تو گـفـتـند ای بیقـرار جـدت، هـستـیم بیقـرارت هل مِن مُعـین او را، اصلاً محل ندادند باید که خون بگـرییم از غـربت تبارت ما هرچه را شنیدیم، با چشم خویش دیدی باید چگـونه گوئیم، از حال انکـسارت؟ دستان عـمـهجـانت را با طـناب بـسـتند آه از زمان غـارت، آه از شب اسـارت |